|
دلتنگم
دلتنگ تو
میخواهم ببارم اما نمیدانم اشک من چه چیز را می تواند به تو دهد
در امتداد نفسهایم به دنبال تو میگردم
و دلم در جستجوی بوی روشنیهایت
اما تا رسیدن به تو چقدر راه است؟
نمیدانم
برای رسیدن به تو آسمان را زیر پا میگذارم
اما آسمان هم با من قهر است
حال تنهای تنها
راه را به نظاره مینشینم
تا تو باز آیی
تا گرمی دستانت
سردیهای دلم را مملو از عشق کند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 22:48 توسط هاله |
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش گرد من دیوار می سازد می گریزم از تو در بیراهه های راه تا ببینم دشت ها را در غبار ماه تا بشویم تن به آب چشمه های نور در ممه رنگین صبح گرم تابستان پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی بشنوم بانگ خروسان را زبام کلبه ی دهقان می گریزم از تو در دامن صحرا سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را یا بنوشم شبنم سرد علف ها را می گریزم از تو تا در ساحلی متروک از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی بنگرم رقص دوار انگیز طوفان های دریا را در غروبی دور چون کبوتر های وحشی زیر پر گیرم دشتها را کوهها را آسمان ها را بشنوم از لای لای بوته های خشک نغمه های شادی مرغان صحرا را فروغ فرخزاد + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 22:1 توسط هاله |
درخواب نازبودم شبی دیدم کسی درمیزند درراگشودم روی او دیدم غم است درمیزند ای دوستان بی وفا ازغم بیاموزیدوفا غم باان همه بیگانگی هرشب به من سرمیزند.. + نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 10:54 توسط هاله |
تمام لحظه هاي من جا مانده اند ؛ + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 13:18 توسط هاله |
با اين همه زخم..درد.. پهلويت نيست در اين تب تند،غصه بر رويت نيست از مردم اين شهر به تنگ آمده ايم اما تو هنوز،خم به ابرويت نيست + نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 7:7 توسط هاله |
تا که بودیم نبودیم کسی گشت ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانیم چوهست نه در آن وقت که اقبال شکست + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 20:22 توسط هاله |
برای دیدن تو لحظه ها را دانه دانه می شکافم و لحظه شماری می کنم برای نگاه ِ لاله های چشمانت و با تو آرامشی مثال لحن پرنده ی صبح به هنگام خواب دارم و هزاران بار لبانم را فدای کلام دوستت دارم میکنم و آرزوی من چشم به نگاه ِ تمام نشدنی توست. ای زیبای گمشده ی من میان فاصله و بادها من قلبم را به روشنی دیده ی تو روشن میکنم وسوار بر ارابه ی امید و پیروزی برای تو می تازم ،فقط برای تو و هزاران بار دستانم را فدای به تو رسیدن میکنم ای تنها گل ِ باغچه ی قلبم. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 8:20 توسط هاله |
مثل فصل برگ ریزان
شاخه های لخت لخت یک درخت در مسیر بادهای تند و تیز چشم دارد بعد فصل برف و یخ می رسد فصل بهار یار باشد در کنار . مثل واگن های ممتد قطار در گذر از جاده های آهنی از میان جنگل سبز و درختان بلند از بیابان های طولانی و خشک شهر های کوچک توی مسیر چشم داری کی به مقصد می رسی؟! تا بیاسایی دمی دور از شهر و شلوغی های دست روزگار می رسد فصل بهار؟! یار باشد در کنار؟! + نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 9:31 توسط هاله |
دوستت دارم واين نغمه كنم آوازم سر دهم جان بدهم بر تو فقط دل بازم
ديگر از پيله ي خاموش دلم پر سازم
داد بي پرده ي من فاش كند هر رازم
مرحمت كن كه خيالي نشود پروازم
كم كن اين فاصله را ، منتظر اعجازم احمد حسینی + نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 10:25 توسط هاله |
آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند، بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ ،دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روز های خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست بادا، مباد گشت و مبادا به باد رفت آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد خدا ... در گلو شکست. قیصر + نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 18:17 توسط هاله |
|
| |||||